پاي به پيش و دل به پس با چه دلي سفر كنم پا به جلو نميرود ره ز چه پشت سر كنم
خلقت من از ازل يك خلقت ناجور بود
من كه خود راضي به اين خلقت نبودم زور بود
دردوداغ و زاري و دوري و زجر اينهمه نزديك من ولي سعادت دور بود
اين طبيعت يك زمان چشم خوشي بر من نداشت تف به چشم تنگ او چشم طبيعت كور بود
نور اميد مرا از كلبه ام دزديده اند ورنه اين كلبه سراسر چلچراغ ونور بود
پاي به پيش و دل به پس با چه دلي سفر كنم پا به جلو نميرود ره ز چه پشت سر كنم
شب به سحر نميرسد حرف تمام عاشقان هم نفسم خاطر تو شب به چه رو سحر كنم
يك شب نرهد ديده گريان من از اشك دامان من از اشك و گريبان من از اشك
واينجاست پايان جواني اعزام به خدمت ۱۸/۸/۸۷
نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه یکم آبان 1387 ساعت 18:31 موضوع | لینک ثابت
اي فراق تو همه بي سروساماني من
كه فناي توشد اين زندگي فاني من
سر زلف تو كه بر شانه من ريخت
چو بيد خود پريشن شد از اين پريشاني من
انقدر گريه پنهان به شبستان كردم
كه عيان شد به همه گريه پنهاني من
زورق زندگيم پر شده از بار گنه
گو خدا را مددي مرغ سليماني من
عقل مي خواست اتش بزند بستر احساسم را
غافل از درك منو خواب زمستاني من
اينهمه سيل خزان كز نگهت ميريزد
ترسم اخر بشود باعث ويراني من
با چشم تو كه اغاز نمودم سفر عمر
چون چشم سياهت شده پايان من از اشك
من از اين راه به افاق توان رفت
اين است نصيب منو پيمان من از اشك
نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه دهم مهر 1387 ساعت 16:50 موضوع | لینک ثابت
پرواز چو ميکردم تو بال و پرم بودي
هرجا که سفر کردم تو همسفرم بودي
در غربت وتنهايي در مستي و هوشياري
هر جا نظر ميکردم تو در نظرم بودي
در خواب چو ميرفتم با ياد تو ميخفتم
من خاک رهت بودم تو تاچ سرم بودي
در وحشت وترديدم ره را ز تو پرسيدم
در ظلمت شبهايم تو راه برم بودي
در مهلکه دنيا از خصصم نترسيدم
زيرا که به هر تيغي همچون سپرم بودي
هر جا که سخن گفتم از عشق تو گفتم
هر راه که ميرفتم تو در گذرم بودي
تو تمناي چشماي ترم بودي
نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 13:1 موضوع | لینک ثابت
من مرغکی پر بسته ام
از زندگانی خسته ام
چه کنم با دلی که شکسته
به دلم کوه غصه نشسته
چه کنم با غریبی قلبم
که برام هر دری شده بسته
بروم خسته از همه کس
خسته از همه جا
سر به گریه گزارم
شده ام غرق درد وبلا
بیش از این به خدا
طاق غصه ندارم
می خوام از گذشته ها
دلو پشیمون بکنم
با موهات ببندمش
یه گوشه زندون بکنم
بخت م ز من برگشته
اب از سرم گذشته
دیگه از مردونگی نامی نمونده
کسی از مهر ووفا درسی نخونده
حتی دنیا رو به من درهاشو بسته
دیگه تاب رفتن ندارم با پای خسته
نه این طور با تو بودن توی دنیا
نه این جوری نشستن تو رویا
نه هر لحظه روزی صد دفعه مردن
نه اشکی که بریزم واسه غم هام
نوشته شده توسط حمید در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 20:21 موضوع | لینک ثابت
يکي بود يکي نبود
اون که بود من بودم اون که نبود تو بودي
يکي داشت يکي نداشت
اون که داشت تو بودي اون که تو رو نداشت من
يکي خواست يکي نخواست
اون که خواست تو بودي اون که بي تو بودن رو نخواست من
يکي اورد يکي نياورد
اون که اورد تو بودي اون که به جز تو به هيچکي ايمان نياورد من
يکي موند يکي نموند
اون که موند تو بودي اون که بدون تو نمي تونست بمونه من
يکي رفت يکي نرفت
اوني که رفت تو بودي اون که به خاطر تو تو قلب هيچکي نرفت من
نوشته شده توسط حمید در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 22:11 موضوع | لینک ثابت
بازم امشب مثل هر شب
شبم از سينه به در شد
خواب به چشم من نيو مد
خروسه خوندو سحر شد
بازم امشب غم مياد پشت خونه در ميزنه
دلم از صداي در تو سينه پر پر ميزنه
بگن اون روز رسيده عزيز رفتت اومده
به هواي ديدنت به سينه سر ميزنه
بازم امشب منو دل عزا داريم کنج خونه
اشک ماتم ميريزيم شام غريبانمونه
اوناکه خونه خرابيون شدند خوب مي دونند
اشک عاشق پيش عشقه که چشو مي سوزونه
اي داد از عشق
فرياد از عشق
رفت جوونيم بر باد از عشق
اي داد از عشق
فرياد از عشق
رفته هستيم بر باد از عشق
نوشته شده توسط حمید در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 23:32 موضوع | لینک ثابت
الهي نسوزي كه گفتي بسوزم
گذاشتي كه هر شمع به ره چشم بد
من ازگريه هر شب يه دريا مي سازم
همه زندگيمو به چشمات مي بازم
صداي دلم رو تو نشنيده رفتي
خراب تو گشتم كلامي نگفتي
تو رو مي سپارم به دست خدايم
فقط اون شنيده هميشه صدايم
هر شب پشت و قايم برات گريه كردم
تو هرگز نديدي دل اه و سردم
تو با بي وفايي به خاكم نشوندي
منه ساده دل رو به غربت كشوندي
نمي بخشمد من ببين روزگارم
ببين از جدايي چه بر سينه دارم
تو رو مي سپارم به دست خدايم
نوشته شده توسط حمید در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 18:13 موضوع | لینک ثابت
مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز
مرگ خود میبینم و رویت نمیبینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از برم
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز
آرزو مُرد و جوانی رفت و عشق از دنیا گریخت
غم نمی گردد جدا از جان مِسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل به دامن می فشاند اشک خونینم هنوز
گر چه سر تا پای من مشتِ غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشستم هنوز
سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خَصم را از ساده لوحی دوست پندارم هنوز
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز
نوشته شده توسط حمید در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 21:17 موضوع | لینک ثابت
در حسرت ديدار تو اواره ترينم
هر چند كه تا منزل تو فاصله اي نيست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز اين دست من مشغله اي نيست
ديدي كه از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ريخته ام چلچله اي نيست
اي كه نزديكي مثل من
بدون از من خيلي دوري
خوب نگاه كن تا ببيني
جهره درد و صبوري
از عذاب با تو بودن
در سكوت خود خرابم
نه صبورم ونه عاشق
من تجسم عذابم
تو سراپا بي خيالي
من همه تحمل درد
تو نفهميدي چه دردي
زانو خستمو تاكرد
اين كه اسمش زندگي نيست
جون به لبهام مي رسوني
نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 20:47 موضوع | لینک ثابت
بودنم را هيچ کس باور نداشت
هيچ کس کاري به کار من نداشت
بر خاك ميخوابم چون تختي نيست
اواره شدنم حكايت سختي نيست
من از اشكهاي خود فهميدم
لبخند هميشه راز خوشبختي نيست
همنفس با مرگم ودنيا مرا از ياد برده
ناله اي هستم كنون در چنگ يك فرياد مرده
وه! زبانم لال اين خون دل افسرده حالم
گر كه شير توست مادر... بيگناهم ! كن حلالم
زير ان سنگ سيه گسترده مادر. رختخوابم
سرفه ها محض خدا خاموش
مي خواهم بخوابم
نوشته شده توسط حمید در شنبه یکم دی 1386 ساعت 18:23 موضوع | لینک ثابت
کسی جزغم نمیگیرد سراغ خانه ی مارا
به زحمت جغد پیدا میکند ویرانه ی مارا
از آن شادم که هرشب غمش
می آید به بالینم
از آن ترسم که غم هم گم کند کاشانه ی مارا

نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 19:12 موضوع | لینک ثابت
حاصل عمرم سه سخن بيش نيست

خام بودم
پخته شدم
سوختم!
نوشته شده توسط حمید در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 19:0 موضوع | لینک ثابت

نه در اشيانان وفا ديده ام
نه در باده نوشان صفا ديده ام
زنامرديها نرنجد دلم
كه از چشم خود
هم خطا ديده ام
منو ميبينيد به من ميگن سيه بخت
به من نخنديد اي ادماي خوشبخت
منم يروزي روزگاري
داشتم
جوون بودم عشق به ياري داشتم
اين زمونست كه پيرم كرد
به لطف خودسيرم كرد
من به مرگ خود راضيم
بخت بد ما روببين از عجل هم ناز ميبايد كشيد
نوشته شده توسط حمید در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 22:45 موضوع | لینک ثابت

درد دوری و عشق
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتنم دل شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنها تر از من می روی
آرزو دارم تو هم عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی این برخوردهای سرد
نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 23:25 موضوع | لینک ثابت

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ولی هر گز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ و این یعنی در این تردید می میرم
در این تنهایی مطلق که می ببندد به زنجیرم
نوشته شده توسط حمید در دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 10:8 موضوع | لینک ثابت

مي دونم هيچ كه تو دنيا هم دمه من نميشه
اخه هيچ كسي شريك غصه غم نميشه
هر چي درده هر چي غصه است
ماله اين قلب منه
چرا اي خدا يه ذره از غمم كم نمي شه
ارزو هام تو سينه مردند
غصه ها زنگ صدامو بردند
اي نه ديگه دستي به سويت
نه ديگه رنگي به مويم
نه يه همدمي كه با او غصه دلمو بگويم
تو كه رفتي ذكره يادت
ديگه مونسي ندارم
كاره من گريه ذاري
همچوپاييزه بهارم
خسته از دست قريبه
خسته از هر اشنايم
خسته از دور زمانه
خسته از خلق خدايم
نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 22:44 موضوع | لینک ثابت

عشق اوازه اي از وصل وصال تو كند
خانه اي سازد و برنامو نشان تو كند
هر كه باور كنداين نامه بسوزد در عشق
عشق اتشكده را محرم اه تو كند
گر كه اهي بكشي از سر مستي عاشق
سوزي از اه خدو شرم كام تو كند
خانه عشق بسوزد زغزل خواني دوست
عشق فرجام كه دادست كه جام توكند
جام زهريست كه معشوق به كام تو كند
شعر از : داوود رعيتي
نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 18:39 موضوع | لینک ثابت

اه امشب من همچو شبان دگرم بود
بر پيكرم شورو وصالي دگرم بود
هرشب كه شبم شب شدو پيمانه به مارفت
ان شب شب من شب نبود حال دلم بود
از پيكر شب تا به سحر تاب ندارم
ان شمع كه مي سوخت در اتش جگرم بود
يك باده ديگر بر هيدم كه سحر رفت
خواب شب من را به صبح دگرم بود
من از شب ديگر نخورم باده مستي
حال ان كه به در امده بر من پدرم بود
هرگاه بتابد به دلم جامه خورشيد
اين حال دلو مرحم جامي دگرم بود
تا صبح ببندد زرخش نور هدايت
ايات دلم پاك شدو باده شبم بود
شعر از:داوود رعيتي ![]()
نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 18:38 موضوع | لینک ثابت

يكي را دوست مي دارم ولي افسوس كه او هرگز نمي داند
نگاهش ميكنم شايد بخواند از نگاه من كه او را دوست ميدارم
ولي افسوس او هرگز نگاهم رو نمي خواند
به برگ گل نوشتم من كه اورادوست مي دارم
ولي افسوس كه او گل رابه ضلف كودكي اويخت كه او را بخنداند
من به خاكستر نشيني عادت ديرينه دارم
سينه مالا مال دردم دلي بي كينه دارم
پاك بازم من ولي در ارزويم عشق بازي
مثل هر جنبندهاي من هم دلي در سينه دارم
نوشته شده توسط حمید در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 16:1 موضوع | لینک ثابت
در بهار زندگي احساس پيري ميكنم
با همه ازادگي فكر اسيري ميكنم
بس كه بد ديدم زياران به ظاهر خوب خود
بعد از اين بر كودك دل سخت گيري ميكنم
در به رويم بسته ام از اين از ان خسته ام
من به جمع اشيان پاشيدگان پيوسته ام
اي خدا اسمان بهتر تو ميداني كه من
بار ها در راه او تا پاي جان بنشسته ام
شمع بودن ذره ذره اب گشتن تا به كي
راه پر خاشاك راه رفتن تا به كي
نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 23:9 موضوع | لینک ثابت

بگير اين گل تو از من يادگاري كه تنها لايق اين گل توهستي
هزاران خواستند اين گل بگيرنند ندادم چون عزيز من تو هستي
نمي خواهم كه در اغوشت بگيرم كه ميخواهم در اغوشت بميرم
چون كه غم من زهستي اوست تا هستم وهست دارمش دوست
بنازم نام ي نامش كه نامش نام ناميهاسات
ازدست عزيزان چه بگويم گله اي نيست گر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست
هركس به طريقي دل ما ميشكند بيگانه جدا دوست جدا ميشكند
بيگانه گر ميشكند حرفي نيست از دوست بپرسيد كه چرا
ميشكند
چرا بايد از بهر مرگ غصه خوردن گر انها كه غصه خوردند هرگز نموردند
بيگانه اگر وفا كند خويش من است گرگ اگر شير دهد ميش من است
عاقل مباش كه غم ديگران خوري ديوانه باش كه غمت ديگران خورنند
من كه خود در معبد دلدادگان ائينهام طلع خاك نميخواهم درون سينه ام
روي هر سينه سري تكيه ميكند وقت وداع سر ما تكيه كند بر ديوار وقت وداع
هركه عاشق شد جفا بسيار مي بايد كشيد بهر يك گل منت صد خار ميبايد كشيد
نوشته شده توسط حمید در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت

اي گل تازه كه بويي زوفا نيست تورا خبر از سرزنش خارجفا نيست تورا
ما اسير غم اسلاق غم ما نيست تورا مااسيرغم خود رنج چرا نيست تورا
جان من سنگ دلي دل به تو دادن غلط است رفتن اولاست زكوي تو ستادن غلط
است
تو نه اني غم عاشق زارت باشم ديگري جز تومرا اين همه ازار نكرد
انچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد بشوفندونكن قصد دل ازرده خويش
ور نه بسيار پشيمان شوي از كرده خويش
نوشته شده توسط حمید در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 14:44 موضوع | لینک ثابت

کاش میشد اشک را تهدید کرد ، لبخند را لحظه ای تمدید کرد ، کاش میشد
در میان لحظه ها ، لحظه ی دیدار را نزدیک کرد
نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 21:2 موضوع | لینک ثابت

الا اي رهگذرمنگر چنين بيگانه بر گورم كزين بر خاك جستن اخرچيست منظورم
چه سان گويم چه سان گويم حديث قلب رنجورم چه ميخواهي چه ميجويي در اين
كاشانه عورم
تن من لاشه فقراست غم زنداني زورم كجا خواستم مردن حقيقت كرد
مجبورم
سكوتم رنج بود و درد بود وماتم و زندان هر ان باري كه از شاخسار زندگي چيدم
چه شبها تا سحر عريان بسوز فقر لرزيدم چه سا عتها كه سر گردان به سار مرگ
رقصيدم
فتادم در شب ظلمت به فقر خاك بوسيدم ز بس كه با لب محنت زمين فقر
بوسيدم
مي خوا م بدوني كه دلم برات پر ميزنه مثل يه داروغه شبا به هر دري در مي زنه
وقتي مياي با اون چشات دنيامو داغون مي كني غصه تنها موندن از دل من دور
ميكني
اين جور به من نگاه نكن اتيش به هستي ام نزن مست از ني عشق توام طعنه به
مستي ام
نزن
اتيش به هستي ام نزن
من كه بهر ديگران سوزم چو شمع
بزم خود راگريه اموزم چو شمع
خوش به حالت تكه سنگ
دل عاشق نداري پيش كسي جا بذاري تا با غم بشكنيش از چشات خون بباري
پا نداري كه بري دنبالش از شهر به شهر گوش نداري بشنوي حرفاي اين و اون
وقتي پيداش بكني نخوادت با ناز غم
دانم اي زيبا روزي بر مزارم بنشيني سر كني اه و زاري گوشه غم بگزيني
من به اميد وصالت عمر خود دادم بر باد
تا كنون اين چنين بر خاك ماتم بنشيني
رفتم از ياد عمر بي بنياد
در غم درويش داده ام بر باد
حالا كه ديديم بدي رو دوست دارم اولي رو
شمع بزم افرينش شاه مردان است بس گرتوئي از جان غلام شاه مردان غم مخور
من ان گلبرگ مغرورم كه مي ميرم زبي ابي ولي با ذلت خاري پي شبنم نمي
گردم
همه در فكر نوروزنند و من در ماتم يارم محرم صد شرف دارد به عيدي كه من دارم
هر چه باشي شير دل يه روز شكارت ميكنم هر چه باشي نازنين ايام و غارت
ميكنم
دوست عاشق كسي است كه زبان باز كند يا بخندد به دلش پا سخن باز كند
نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 20:47 موضوع | لینک ثابت

عمري كه عجل در پي ان ميتازد هر كس غم ان روبخورد ميبازد
دراين دنياي بي حاصل چرامغرور ميگردي سليمان گرشوي اخر خوراك مور ميگردي
درجواني انقدر اه كشيدم كه زجان سير شدم صورتم گر چه جوان است ولي پير شدم
دراين دنيا كه عصا از كور مي دزدند من ساده به خيال خود محبت ميطلبم
دوستي با هركه كردم خم مادرزاد شد اشيان هرجا گرفتم لانه صياد شد
رفيقي كه با خون دل پروردمش به پاي دارامدو جلاد شد
خوب رويان رحم ندارد دلشان بايد از جان گذرد هر كه شود عاشقشان
هم سفر خاطرهات
با خدا باشو پادشاهي كن بي خدا باشو هر چه خواهي كن
توئي قبله گاه وزائر توام تشنه ام تشنه لحظه هاي ديدار توام
تو شدي عبادت وتسبيح وسجاده من از حالا ولم نكن عشق خدا داده من
تو نيمه راه زندگي دل من پرخونه دنيا با اين همه قشنگيهاش براي من زندونه
وقتي نيستي گل هستي خشك بي رنگ ميشه نميدوني چقدر دلم برات تنگ ميشه
تنگي قفس بخاطر كفران نعمتي است كه در باغ كردم
پوچ
نمي دانم چرا هروقتي كه راه زندگي هموار ميگرددبشر تعقيرحالت
مي دهدخونخوارميگردد
به وقت عيش ونوش مينوازد ساز بي ديني به وقت تنگدستي مومن وديندار ميگردد
دراين دنيا كه حتي ابر نميگريد به حال ما همه از ما گريزانند تو هم بگزر ازاين تنها
رفيقان يك به يك رفتند مر با خود رها كردند همه خود درد من بودند گمان كردم كه هم
دردنند
اگر يار مرا ديدي به خلوت بگو اي بي موروت غم دادي غم خواري نكردي
جوابت باشد به فرداي قيامت
نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 21:42 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

خدايم خدايم خدايم صدايت ميزنم بشنو صدايم شكنجگاه اين دنيا جايم به جرم زندگي اين شد
سزايم مرا بگزار با اين ماجرايم نمي پرسم چرا اين شد سزايم گلويم مانده از فرياد فرياد ندارد
كس غم مرگ صدا رو به بغض در نفس پيچيده سودن به گل هاي به خون غلطيده سوگند به مادر
سوگوار جاودانه كه داغ نوجوانان ديده سوگند خدايا حادثه در انتظاراست به هر سو باده وحشي
در گزار است به فكر غطله امه لاله ها باش كه خواب گل به گل كابوس خواب است خدايم اي
پناه لحظه هايم صدايت ميزنم بشنو صدايم
الهي در شب فقرم بسوزان
ولي محتاج نامردان نگردان
عطا كن دست بخشش همتم رو خجل از روي محتاجان نگردان
الهي كيفرم رو مي پزيم كه از تو زات خود رو پس بگيرم
كمك كن تا كه باز نا حق نسازم براي عشق ازادي بميرم
نام : حميد
ايميل خصوصي
DHATI2LAVE@YAHOO.COM
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY